تبليغاتX
دنیای من

دنیای من

سلام

این شب رو به همه شما دوستان عزیز تبریک می گم .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/30ساعت 13:11 توسط گل رز|

سلام

یه چند روزی می شه که مرخصی گرفتم و خونه هستم و تا اطلاع ثانوی هم مرخصی خواهم بود

دلم برای همه دوستان و همکارام تنگ شده حتی برای مریض هامون دلم تنگ شده مخصوصا اونایی

که به حرفت گوش نمی دن و از دستشون باید حرص بخوری فکر نمی کردم اینقدر به کارم

وابسته باشم ساعات هایی که قبلا سر کار بودم و الان تو خونه هستم را با سرگردونی می گذرونم

هیچ برنامه ریزی خاصی براشون ندارم و این چند روز به بطالت گذشته اما چند روزی هست که برای

این ساعت هام برنامه ریزی کردم تا بتونم به بهترین نحو ازشون استفاده کنم  اما خوشبختانه

با پرستار مرکز و مامای سابق مرکزمون   روزانه در تماس هستم و از احوالات همه جویا می شم

وای پارسال این موقع ها پرستار مرکزمون مشغول کشت و زرع بود تو مرکز و من هم کار نظارت رو بر

عهده داشتم آخه از این کارها چیزی سر در نمیارم جز خرابکاری ولی با اینکه آماتور بودیم

محصولات خوبی برداشت کردیم امسال رو نمی دونم چه برنامه ای دارند  . امیدوارم امسال هم روال

قبل رو ادامه بدهند .

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/09/21ساعت 12:21 توسط گل رز|

ایام سوگواری اما حسین (ع)
نوشته شده در دوشنبه 1390/09/14ساعت 1:3 توسط گل رز|

سلام

امروز هم یکی از روزهای قشنگ پاییزی بود صبح که می خواستم برم سر کار بارون نم نم می بارید

قرار بود امروز رو مرخصی بگیرم اما بنا به دلایلی منصرف شدم با اینکه اصلا تمایل به رفتن به سر کار

نداشتم اما  مجبور بودم برم . این روزها خیلی  رفت و آمد برام سخت هست هر طور که بود  قدم زنان

زیر بارون راه افتادم طبق روزهای قبل سر ساعت رسیدم محل کارم  امروز قرار بود از طرف بسیج

جامعه پزشکی پرستارمون به همراه تیم پزشکی به یکی از روستاهای محروم تحت پوشش ما برن

پزشک مربوطه به مرکز ما اومدن و قرار بود بقیه تیم بیان دنبالشون هواخیلی سرد بود و بحث این بود که

تو این سرما کسی خواهد آمد یا نه ؟ خلاصه  تیم بسیج اومدن دنبالشون و همکارا رفتن . امروز از

روزهای قبل کمتر مریض داشتم البته یک مریض داشتم که به علت محرمانه بودن اسرار پزشکی از گفتن

جزییات معذورم اما به اندازه یه عمرم کافی بود آخه گلاب به روتون باعث شد بالا بیارم من هم اعلام

کردم تا اطلاع ثانوی از معاینه کردن بیماران معذورم و ارجاع به مراکز دیگه بدن اتفاقات دیگه ای هم

افتاد مثلا بعد از مدت ها امروز قرار شد تو مرکز صبحانه درست کنیم و زحمتش رو یکی از همکارای آقا

کشیده بود موقع کشیدن غذا همکار بهداشت خانواده متوجه مساله ای شده بودند که بعد از تایید

توسط اینجانب از خوردن صرفنظر کردیم و برای اینکه همکاران آقایون ناراحت نشوند مجبور شدیم سکوت

اختیار کنیم آخه آقایون قبل از اینکه ما متوجه این موضوع بشیم  غذاشون رو نوش جان کرده بودند

ساعت هول و حوش ۱۲:۳۰ هم من و پزشک عازم یکی از روستاهای تحت پوشش جهت ویزیت بیماران

شدیم پرستارمون به علت خستگی زیاد نتونست بیاد و ما دو نفر رفتیم خوشبختانه  شلوغ نبود و فقط

چند مریض بودن که نیاز به دارو هم نداشتند چند ساعتی بودیم و بعد برگشتیم مرکز من هم از آنجایی

که قراره مرخصی بگیرم  بعد از هماهنگی با پزشک  مرکز تماس با مسئول گسترش گرفتم و جویای

مرحصی هام شدم که متاسفانه قبول نکردن و گفتند باید بیای ولی می تونی بینش مرخصی هات رو

استفاده کنی من هم با اجازتون چون حالم خوب نبود ۲ روز استعلاجی گرفتم بعد از ساعت کاری

هم طبق معمول عازم به سمت شهر و دیار خودمون شدم تو راه هم اتفاقات  جالبی افتاد که به علت

خستگی اینجانب از نوشتن صرفنظر می کنیم

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/01ساعت 22:45 توسط گل رز|

نوشته شده در دوشنبه 1390/08/30ساعت 22:45 توسط گل رز|

سلام

امروز یکی از روزهای پاییزی هست طبق معمول هر روز صبح زود بیدار شدم  هوا خیلی سرد هست اما

بارون نمیاد به علت بارش برف چند روز پیش در ارتفاعات  هوا سوز سرمای بدی داره طبق معمول به

سمت ایستگاه راه افتادم به علت شرایطی که دارم راه رفتن برام سخته اما هر طور که هست خودم رو

می رسونم ایستگاه سوار مینی بوس می شم و بعد از چند دقیقه حرکت می کنیم تو عالم خودم بودم

و تقریبا نصف مسیر رو طی کرده بودیم که نا گهان صدایی اومد فکر کردم لاستیک ماشین ترکیده راننده

هم سراسیمه ماشین رو سمت راست شونه خاکی هدایت کرد و وایستاد خیلی ترسیدم مسافرهای

مینی بوس تازه از خواب ناز بیدار شده بودند و پچ پچ می کردن که چی شده راننده پیاده

شده بود و چندنفر از مسافر ها هم به دنبالش رفتند پایین من تازه متوجه شدم تصادف بوده یه پژو

۲۰۶ که راننده اش خانم بود موقع سبقت گرفتن مانع اومده جلوش و از پشت زده بود به مینی بوس

خداروشکر به خیرگذشته بود و هیچ اتفاق جانی برای کسی نیفتاده بود  گفتیم الان دیگه تموم میشه اما

زهی خیال باطل اینجا کشور عزیزمون ایران هست و کارها با سرعت عمل نسبتا بالایی انجام

می پذیرد .

نیم ساعتی تو مینی بوس نشستیم اما خبری از پلیس راهنمایی رانندگی نشد همه مسافرها کلافه

شده بودن من هم که یکی از همکارام رو تو مینی بوس دیده بودم با مشورت هم اومدیم پایین تا با

ماشین دیگه ای خودمون رو به محل کار برسونیم .  هر چند نیم ساعت پیش اس ام اس زدم به مسئول

اداره و اطلاع دادم .خلاصه اینکه من و همکارم یه ماشین سواری گرفتیم و حرکت کردیم هول و حوش

نیم ساعت بعد رسیدم اداره با نیم ساعت تاخیر همکارا همه جویای احوالم شدن و من هم براشون

شرح ماجرا رو دادم و گفتم خدا رو شکر هیچ مشکلی پیش نیومد .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/25ساعت 20:37 توسط گل رز|

عید غدیر مبارک
نوشته شده در سه شنبه 1390/08/24ساعت 21:54 توسط گل رز|

سلام

عید همگی مبارک امروز صبح قرار بود بریم خونه بابا اینا با اینکه صبح زود بیدار شدیم اما زمانی که

رسیدیم خونه بابایی ساعت ۱ ظهر بود وای وای امسال خیلی با تاخیر رسیدیم هر سال ۱۰ صبح اونجا

بودم این روز رو خیلی دوست دارم مخصوصا که تداعی کننده روزهای خوب کودکی برامون هست یادش

به خیر  دوران خوبی بود اما خیلی زود گذشت  مامان اینا مهمون داشتند اما مهموناشون زود رفتند

   در کل روز خیلی خوبی بود تا شب اونجا بودیم و الان در خدمت شما هستیم و ثبت خاطرات می کنیم

انشاالله فردا بعد از چند روز می خوام برم سر کار آخه به علت سرما خوردگی استعلاجی بودم انشاالله

حالم بهتر بشه

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/08/16ساعت 22:54 توسط گل رز|


آخرين مطالب
» شب یلدا
» یاد ایام . . .
» السلام علیک یا أباعبدالله
» یه روز کاری معمولی . . .
» سومین سالگرد عقدمون
» تصادف در یک روز پاییزی. . .
» عید غدیر مبارک باد
» عید همگی مبارک
» عید سعید قربان مبارک باد
» سرماخوردگی

 Design By : Pichak