تبليغاتX
دنیای من

 

بعد از يه مدت باز حال و هواي نوشتن زده به سرم  چه مي شه کرد  ما اينجورييم ديگه 
  امروز روز آخري بود که کار  آموزي داريم البته بگم شب بهتره الان ساعت 10 شب هستش من تو استيشن نشسته ام
امشب يه جورايي دلگيره برام اينجا ،نمي دونم چرا ؟ حوصله هيچي رو ندارم  بخش هم تا دلتون بخواد شلوغه همه تختها پره ، چند با ر به دکتر زنگ زدن اما هنوز نرسيده
سر تختها که مي رم اولين چيزي که بهم مي گن اينه که تکليفمون چي ميشه ؟ پس دکتر کي مياد ؟
خسته شدم از دادن جواب هاي تکراري...کاري هم از دستم بر نمياد جز اينکه دلداريشون بدم
الان ساعت 10:30 شب هستش بالاخره دکتر پيداش شد
همه مريضا رو معاينه کرد و تکليف 4 تخت مشخص شد که بايد فورا آماده عمل جراحي بشن
 به ترتيب اول تخت 1 رو بايد آماده بکنيم چون ممکنه  خداي نکرده بچه اش بميره
  به ترتيب همه مريضا آماده عمل شدن و به اتاق عمل رفتند. . . .
الان ساعت 12 نيمه شب هستش يه کمي مي شه گفت از اون حالت بلا تکليفي سر شب کم شده  بخش يه کمي آروم تر شده الان فقط 3تا مريض داريم
يکيشون فقط خيلي بي تابي مي کنه  و احتمالا تا يکي دو ساعت ديگه ني نيش دنيا مياد
  مثل اينکه مريض جديد اومده من برم باز بر مي گردم . . .
بله درسته مريض جديد داشتيم رفتم به دوستم کمک کنم بستريش بکنيم
الان دوستم بالا سرشه  منم اينجا نشستم اينارو مي نويسم 3 تا از دوستاي ديگه منم اينجا هستن
يکيشون تفلکي داره چرت مي زنه چون از صبح بيمارستان بوده  دو تاي ديگه هم   بحٍٍٍث مي کنن با هم   بحثشون جالبه در مورد ازدواج هستش و
تاثير تحصيلات  ...يه کم منم قاطي بحثشون شدم اما يکي از مريضا  صدا کرد پا شدم برم ببينم چي مي گه ؟
الان ساعت 1:30   صبح مي شه گفت هستش
همه تو استيشن نشستيم يه جورايي چرت مي زنيم  از مربيمون که خبري نيست
 صداي سرو صداي خدمه فقط مياد که داره اتاقها رو تميز مي کنه و هنوز کارش تموم نشده
از پرسنل هم  يکي شون اتاق عمله و يکيشون  هم  تو استيشن هستش و کاراي مر بوط به مريضا رو انجام ميده
هر  يک ربع يکيمون يه سري به مريضا مي زنه و باز هم  ...
الان ساعت 2 هستش   هممون بالاي سر مريضمونيم   تا چند  دقيقه ديگه ني نيش دنيا مياد
  منم از هر فرصتي امشب براي نوشتن استفاده کردم چه مي شه کرد ممکن بود ديگه از اين فرصت ها گيرم نياد فعلا تا همينجا کافيه بريم به کارمون برسيم
خب بالاخره  اون احساسي که اول شب اومده بود سراغم تموم شد الان ساعت 2:45 دقيقه صبح هستش
دو تا از مريضا فارغ شدن و دوتا ني ني دنيا اومد يه پسر و يه دختر ، دختر تپل مپل سالم بود اما مامانه بي انصافش وقتي فهميد دختره ناراحت شد
مامان نوزاد پسر هم الان ناراحته و گريه مي کنه چون ني نيش لب و کام شکري هستش و فعلا منتقلش کردن نوزادان تا معاينه بشه  ،  ببينن مشکل ديگه اي نداشته باشه
( نمي دونم يکي از بچه ها گفت :گفتن اين ني ني ممکنه زنده نمونه)
خب ديگه اينم از امشب که تموم شد ، آخرين شب اين دوره از کارآموزيمون بود . . .برم  همه دوستام رفتن لالا
خب الان  ساعت  6:30 صبح هستش دوستام کم کم بيدار شدن  و دارن آماده مي شن برن خونه
 روزه اخره و وقتي فکر مي کنم ممکنه ديگه نبينمشون دلم مي گيره
يکي يکي باهاشون خداحافظي کردم  و قول داديم حتما با هم تماس داشته باشيم که البته زهي خيال باطل
به قول مربيمون که مي گفت يعني ديدار به قيامت بايد بگيم  يکي از دوستاي شيطونم گفت آره
حالا يکي ندونه فکر مي کنه ديگه اصلا همديگه رو نمي بينيم البته تا 15 روز ديگه معلوم نيست چه اتفاقي بيافته بايد آينده نگر بود ديگه  الان ساعت 8  صبح هستش بايد برم هلال احمر
 با اين حالت خواب آلود يکي نيست بگه چه وقت قرار ملاقات هستش
يه کم هم بايد وقت تلف بکنم تا ساعت 9 بشه از چيزي که واقعا بدم مياد
خب شرمنده اين  متن طولاني رو گذاشتم براتون
 تازه سعي مي کنم خاطراتمو کم بنويسم که براي خودم هم خسته کننده نباشه
 تا بعد همتون رو به خدا مي سپارم دوستاي گلم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/31ساعت 21:50  توسط یه تنها  | 

سلام به همه دوستای گلم

 

بالاخره اسباب کشی منم تموم شد

 

و منم به گروه بلاگفا پیوستم

 

 از همه دوستان عزیز می خوام آدرس جدید رو اضافه کنند

 

براتون آرزوی سلامتی دارم

 

خدا نگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/26ساعت 1:18  توسط یه تنها  | 


 چه روزايي بود اون قديم قديما تازه يه چيزايي از دورو برم فهميده بودم تازه فهميده بودم ، دنيا بزرگ تر از اون چيزيه که من فکرشو مي کنم
اما بازم درک خيلي چيزا برام سخت بود
يادم نمياد زياد بچگي کرده باشم هر کاري که مي کردم يه جورايي با برخورد بزرگترا روبه رو مي شدم
که تو ديگه بزرگ شدي اين کارا از تو بعيده منم ، اولش خيلي ناراحت مي شدم اما کم کم  به خودم مي باليدم که بابا جان بالاخره منم بزرگ شدم
ولي ناغافل از همه جا که من هنوز همون دختر کوچولو بابايي  بودم
نمي دونم روزا يکي پس از ديگري گذشت   روزايي پر از  خاطرات تلخ و شيرين
الان که يادم مياد تلخي هاش بيشتر بود   ولي خدا رو شکر ميکنم اون روزا اونقدر به هممون صبر داده بود که تحمل کنيم
اون روزا تنها سرگرمي من   کتاب خوندن و نوشتن بود اولين متني هم که نوشتم اين بود :

کلمه اي نمي يابم تا بواسطه آن دوستي و عشق خود را نسبت به تو بيان کنم
در دنياي کلمات بسيار جستجو کردم تا شايد واژهاي در خور مقامت پيدا کنم
اما افسوس !
افسوس که اين جستجو ها بي فايده بود زيرا بزرگي تو آنقدر زياد است که با هيچ واژه اي نمي توان آن را ستود
و... به خودم مي بالم که همدم تنهايي هايم تو هستي 
۳۰/۲/۷۵
البته با اون موقع ها زياد تفاوت ندارم  الانم بهترين سرگرميم خوندن و نوشتن هستش
اما با این تفاوت که هر روزی از روزای زندگی برام مفهوم خاصی دارن
مسایلی که اون زمان برام تلخ و ناخوشایند بود الان کمتر ناراحتم می کنن
چون  دیدم نسبت بهشون عوض شده ، یه جور دیگه به زندگی نگاه می کنم یه جورایی واقع بینانه تر
الان مفهوم بزرگ شدن رو بهتر درک می کنم
دوست دارم الان که به این مرحله رسیدم  یه مدت زمانی  تنها برای خودم نگه اش دارم
نمی خوام با کسی قسمتش کنم   اما نمی دونم تا کی !
 هر چند  ممکنه به همین زودی این کارو بکنم
امیدوارم اونی که من می خوام تموم زندگیمو باهاش قسمت کنم ارزششو داشته باشه
همینطور من در مقابل اون
از همتون ممنونم  که تنهام نمی زارین
التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/25ساعت 19:43  توسط یه تنها  | 

سلام به همه دوستای گلم
امیدوارم حالتون خوب باشه
اول از همه دوستای گلم تشکر کنم که منو تنها نذاشتن و به من سر زدن و شرمندم کردن امیدوارم بتونم از خجالتشون در بیام مخصوصا اون دوستای گلم که کامنت برام گذاشتن
راستش من کامپیوترم اشکال پیدا کرده و نتونستم جواب کامنتای پر محبتشونو بدم
انشاالله  به زودی از خجالت همشون در میام

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/24ساعت 11:39  توسط یه تنها  | 

 

خب اول سلام به همه دوستاي گلم
اميدوارم حالتون خوب خوب باشه
ممنونم از همتون که به من سر مي زنين و تنهام نمي زارين
 لوس نشينا آنتي لوسام تموم شده
امروز صبح بعد از کلي سفارش که تموم اعضاي خونواده رو کرده بودم از خواب پا شدم به کسي نگين  هر وقت تصميم دارم شب تا دير وقت بيدار بمونم به همه سفارش ميکنم ،ساعتم کوک مي کنم که يه موقع بقيه خواب نمونن
هيچي ديگه با صداي بابا جونم که گفت بچه ها پا شين بيدار شدم نمي دونم والا اونقدر سريع که يهو ديدم حاضر و آماده نشستم صبحونه مي خورم
بعد از اون بابا جونم رسوندن منو  بيمارستان
اي کاش همه شيفتا رو صبح مي دادن منم کلي ذوق مي کردمو از همه بهتر اينکه با ، باباجونم مي رفتم واي واي تازگي ها خيلي بابايي شدما ،گاهي ياد بچه گي ها کردن که بد نيست
خلاصه اينکه به موقع رسيدم تو بخش  واز دست سرزنش هاي احتمالي سرپرستار بخش نجات يافتم
نمي دونم والا اين چه برنامه اي آخه اين واحدو کي گذاشته اون موقع که با مربي بود جز علايم حياتي گرفتن وپوشک عوض کردن کاري نمي کرديم حالا هم که بدون مربی هستيم که بدتر
يه چند دقيقه صرف آموزش مامانا مي کنيم و بقيه اون هم بيکار
والا اونقدر از اين مامانا سوال پرسيديم شديم شکل علامت سوال
منم که اهل خودشيريني نيستم که خودمو تو دل پرسنل جا کنم
و از مزاياي تو دل برو بودن استفاده کنم
 آخه اين واحد کاربرد چنداني هم نداره برامون ولي بايد گذروند اجبار ازمون سلب اختيار شده کمک !!!
حالا براي جلوگيري از آبروريزي نمي گم تو بيمارستان هاي ما چي ميگذره
البته همين چندتايي که خودم ديدما به بقيه کاري ندارم
اما خدا به داد برسه من دوست ندارم خودم اينجوري باشم در آينده اما
 دوستان مي گن اولش همه اينجورين ولي کم کم از جماعت رنگ مي گيرن
اما من مي خوام آنتي دوتشو بزنم رنگ پذير نباشم
مي خوام خودم باشم فقط خودم
وقتي رسيدم تو بخش سر پرستار اومده بود ، از روي عينکش يه نگاهي بهم کردو گفت شما خانم ؟
منم خودمو معرفي کردم بعدش مثلا برنامه کاري منو بهم گفت چه برنامه اي چقدر کار داشتم
توش فقط مراقبت از نوزادايي بود که فتوتراپي مي شن
و آموزش به مادران شيرده  ! بعدش هم کلي در وصف يکي از دوستام که ديروز  با ايشون بودن صحبت کردن
منم گفتم انشالله ما هم بتونيم مثل ايشون باشيم
کلي قصه دار شدم آخه بقيه وقتمو چيکار کنم  از بيکار بودن خوشم نمياد
حق مطالعه هم که نداريم تو بخش 
اينو يادم رفت بگم خانم بر مي گرده مي گه از خودتون خلاقيت نشون بدين تو اين بخش
آخه چه خلاقيتي مثلا مي شه به مادرا آموزش بديم نوزاداتونو سرو ته شير بدين 
يادم مياد روزاي اول دانشگاه واحدي به نام پراتيک داشتيم اونجا هم تئوري بود و هم عملی
تئوري که مشکلي نبود اما عمليشو به خاطر کمبود امکانات تصور مي کرديم که مثلا اين  فلان وسيله هستش چه روزايي بود بعد از کلاس  کلي در وصف کلاس تخيليمون مي گفتيمو مي خنديديم
 حالا هم که  به واقعيت رسيديم خيلي چيزا رو بايد از تخيل خودمون کمک بگيريم و درست کنيم
نمي دونم ما هميشه با کمبود مواجه ايم کي ميخواد بر طرف بشه خدا مي دونه
من بخوام حرف بزنم که مي شه يه کتاب نوشت
حالا همه اين حرفا به کنار ني ني گولو هاي نازي که من عاشقشونم به کنار
همه اينارو فقط به خاطر نانازاي خودم تحمل ميکنم خوبي ديگه اون هم اينه که کلي دوست جون کوچولو پيدا ميکنم اما حيف دوستي ها زودگذره
از اين که ديگه نبينمشون هم خوشحالم هم ناراحت
اما نديدنشون به ديدنشو ارجحتره
گناه دارن نانازاي من
انشاالله هيچ ني ني رو مريض نبينم من

دوستاي گلم شرمنده از اينکه چشم درد گرفتين
هنوزخيلي هاشو نگفتم
موفق باشيد و به اميد ديدار 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/24ساعت 11:30  توسط یه تنها  | 

 


سلام به همه دوستای گلم

چند روز پیش رفته بودم دانشگاه کلی ذوق کردم
با اینکه سعی می کنم هفته ای یه بارم که شده سر بزنم اما هر دفعه که می رم انگار یه چند ماهی می شه که اونجا نرفتم
به کل جو دانشگاه عوض شده  خودمونیما به همه چیز می خوره جز دانشگاه
نمی دونم قبلا که خودمم جزی از این بچه ها بودم چرا این چیزا رو نمی دیدم
ولی با تموم این اوصاف من محیطشو  دوست دارم هر وقت می رم مصمم می شم بازم بخونم  
چه روزایی بود .یاد استرسای شب امتحان به خیر  مخصوصا زمانی که دو تا امتحان تو یه روز داشتم
  با اینکه یه چند ماهی میگذره کلاسای دانشگاه تموم شده ولی دلم خیلی برای اون روزا تنگ شده
ای کاش می شد اون روزا دوباره برگرده 
 زندگی همینه یه پر از روزای خوب و بد و روزهای پر خاطره که  بالاخره تموم می شه و فقط یادشه که تو دل ما می مونه
چه خوب می شه که ما روزارو به روزایی با خاطرات شیرین تبدیل کنیم که وقتی به گذشته بر می گردیم  حسرت از دست دادنشو نخوریم
 من که تمام سعیمو میکنم  امیدوارم که همه دوستای عزیزم روزایی پر از خاطرات خوب وشیرین داشته باشن و هممون قدر لحظه لحظه عمرمون رو بدونیم   

خدا نگهدار همه دوستای گلم

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/20ساعت 1:52  توسط یه تنها  | 


هر چیز که با نام تو شروع شود لطف و صفای خاصی دارد و زیباتر از آن لحظه ای است که با تمام وجود تو را می جویم
با نامت سخن آغاز می کنم چرا که تنها تو همدم تنهایی هایم هستی
چرا که تنها یاد توست که مرا به اوج بیکران ها می برد
در اوج آسمان ها آن بالا بالا ها صدای دلنشینی به گوش می رسد
صدای مهربانی ، صدای محبت
صدایی که در هر موجش حرفی از عشق نهفته است
آن بالا بالا ها به دنبال تو می آیم
به دنبالت تا از تو نوری بگیرم و دلم را با نام و یاد تو نورانی کنم
دستانم را بسویت دراز می کنم و با تمام وجود تو را می خوانم
 می دانم که همیشه در کنارم هستی و مرا تنها نخواهی گذاشت
تو را و فقط تو ر ا دوست می دارم

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/20ساعت 1:45  توسط یه تنها  | 


کاش بودي و  حرفات مرحم زخم هاي دلم مي شد
 کاش بودي و شانه ات پناه اشک هاي من مي شد
اما نيستي
ديگرهيچوقت نمي بينمت
اما حسرت اينکه چرا يکبار، فقط يکبار ، نگفتم دوستت دارم تو دلم مونده
اما  اينو خوب مي دونم که اگر مي گفتم بازم مي رفتي
مي دونستم که مي دوني ، همينم برام کافي بود
وقتي  گفتي ميري بغضي سنگين گلومو فشرد
 با قطرات اشکم و هق هق گر يه هايي که هيچوقت نديدي و نشنيدي بدرقه ات کردم
و برات آرزوي  خوشبختي کردم 
هر جا هستي هميشه موفق و سلامت باشي

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/20ساعت 1:39  توسط یه تنها  | 


 دفترچه بیمه رو از روی میز برداشتم و یه نگاهی به جمعیتی که تو سالن انتظار نشسته بود کردم و بعد با صدای بلند گفتم خانم... اما کسی جواب نداد چند بار صدا زدم
   ، بعد از چند لحظه خانمی با یک دختر کوچولو اومد جلو و گفت من خانم فلانی هستم . ظاهر معمولی داشت مثل خیلی از بیماران دیگه ای  که به این مرکز مراجعه می کنن
شروع کردم به شرح حال گرفتن وقتی علت مراجعه اش رو پرسیدم گفت باردار هستم و برای کنترل اومدم در ادامه کلی مشکل دیگه رو گفت که وقتی ازش  سونوگرافی و برگه های آزمایششو خواستم گفت انجام ندادم
فقط یه بار آزمایش انجام دادم که اونها هم همرام نیست
علتشو ازش پرسیدم که چرا آزمایشات و سونوگرافی رو که دکتر براتون نوشته انجام ندادی سکوت کرد ، و با حالت گرفته ای  گفت: پول ندارم گفتم تو که بیمه ای و می تونی همین جا  همشو انجام بدی
و هیچ پولی هم پرداخت نکنی سکوت تلخی کرد و چیزی نگفت نمی دونستم دیگه چی  باید بگم خیلی ناراحت شدم
یه نگاهی بهم کرد  و در ادامه گفت  قبل از اون حادثه زندگی خوبی داشتیم  ، محتاج کسی نبودیم اما حالا ..... حرفشو قطع کرد و باز هم همون سکوت تلخ... ازش پرسیدم کدوم حادثه!!!
گفت سال قبل تو حادثه زلزله زرند منو خونواده ام 24 ساعت زیر آوار بودیم  بغض گلوشو گرفت و گفت پسرمو تو اون حادثه از دست دادم  و تموم زندگی و سرمایه مون هم از دست رفت
 و شوهرم هم بیکار هستش وقتی این حرفا رو می زد سرش پایین بود در ادامه گفت برای اینکه حادثه از دست دادن پسرمو فراموش کنم خواستم دوباره باردار بشم
و در حال حاضر شرایط خوبی نداریم و...وقتی حرفاش تموم شد خیلی ناراحت شدم دلم واقعا گرفت یه نگاهی بهش کردمو گفتم ولی خانمی شما بایداین سونوگرافی رو حتما انجام بدی ببینیم جنین سالم هست یا نه گفت اینجا که سونوگرافی انجام نمی دن
تا از خدماتش استفاده کنیم بیرون هم ندارم که برم حتی پول کرایه رفت و آمد رو هم گاهی ندارم که بدم بیام تا اینجا
ولی باشه انجام می دم ... شرح حال گرفتنم تموم شد بهشون گفتم منتظر باشین دکتر که اومد صداتون می کنم
بعد از یکربع دکتر اومد و یکی یکی ما مریضایی که شر ح حال گرفته بودیم می بردیم تو تا نوبت این خانم رسید
صداش زدم و با هم رفتیم تو شرح حال رو  خلاصه گفتم و دکتر یه نگاهی به خانم انداخت و بعد با عصبانیت  فریاد زد تو که پول نداری چراباردار شدی  خانم سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت
من و دوستام و مربی مون که تو اتاق بودیم یه نگاهی بهم کردیم و ساکت شدیم  تو دلم گفتم این برخورد از خانم دکتر بعید بود      
مربی مون که خیلی دوستش دارم شروع کرد توضیح دادن که خانمی اگه  پیگیری نکنی ممکنه  مشکلی پیش بیاد و ..هنوز حرفش تموم نشده بود که  به حرف اومد و با صدای لرزان تموم ماجرایی
رو که برای من توضیح داده بود به دکتر گفت . دکتر اخماشو باز کرد و لحن گفتارش یه کم عوض شد و یه جورایی می خواست  حرفایی رو که به مریضش زده جبران کنه ، راهنمایی هایی در خصوص اینکه به مراکز دیگه
مراجعه بکنه، کرد و براشون داروهای لازمو نوشت و مر خصشون کرد
دیروز وقتی این ماجرا پیش اومد خیلی دلم گرفت  با بچه ها کلی بحث کردیم دراین مورد که هیچ وقت نباید  کسی رو به خاطر
مشکلاتی که داره  به خاطر فقر مالی که داره اما تلاش می کنه ، سعی می کنه زندگی آبرومندانه ای داشته باشه تحقیر کرد خانم دکتر ما هم اشتباهی کرد که خودشون زود متوجه شدن نمی شه همیشه
آدما رو به یه چشم دید  همه مثل هم نیستند باید حرفا رو گوش کرد و دردها رو شنیدو بعد نظر داد
دوستای عزیزم ببخشید سرتونو درد آوردم از این جور اتفاقات تو زندگی خیلی میوفته اینو نوشتم تا همیشه یادمون بمونه که اگه نمی تونیم به کسی کمک کنیم حدا قل تحقیرش نکنیم  همه دوست دارن در بهترین شرایط
زندگی کنند اما گاهی   واقعا نمی شه
نظر شما چیه ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/20ساعت 1:32  توسط یه تنها  | 

 سلام به همه گل هاي خودم
 حالتون چطوره ؟ خوبين ؟اميدوارم همتون سلامت باشين
  دلم که مي گيره مي نويسم  از دلتنگي هام از نا مهربوني ها و از همه چيزايي که دوروبرمه
 گاهي دلم براي ديگران ميگيره اونايي که نمي دونن چي ميخوان و  بي هدف هستن
 اينو خودم تجربه کردم بي هدف بودن ، تداوم يه زندگي پوچ و بي ارزشه
 حتي نفس کشيدن مفهوم واقعي شو از دست مي ده 4يا5سال از اون زمان مي گذره
زماني که الان حسرت از د ست ر فتنشو مي خورم ولي هميشه مي گم ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه هستش
و مي شه جبرانش کرد  گاهي يادم مي ياد به افکاري که اون زمان داشتم و خنده ام مي گيره
چقدر خودمو درگير مسايل مي کردم از يه مشکل کوچولو کوهي از مشکلات غير قابل حل تو ذهنم مي ساختم
بدش هم مي نشستم غصه مي خوردم که چرا من ؟
الان هم گاهي زيادي خودمو درگير مي کنم  اينجوري کسي صدمه نمي بينه خود آدم داغون مي شه
1ساعت پيش دوستم  زنگ زد  بهش فندقي مي گم  نمي دونه اينجا مي نويسم اگه بدونه که واي واي
تيکه بزرگه گوشمه... نشد يه بار زنگ بزنه  در مورد مشکلاتش حرف نزنه
گاهي  مي گم با خودم مثل اينکه هر چي مشکله بايد سر اين دوست ما بياد
اما واقعا اينجوري نيست اين مشکلاتو همه دارن اما هر کسي  يه جور بهشون نگاه مي کنه  خيلي از مسايلو که من مشکل نمي دونم
ممکنه از ديدگاه ديگران مشکلات غير قابل حل باشه و بر عکس اون
من هميشه بهش مي گم زياد سخت نگير،  اينم يه مرحله از زندگيه که ميگذره و بعد از يه مدت همين ها مي شه بهترين خاطرات ،شايدم حسرت بازگشت اين روزا رو بخوري
آخه قراره اين دوست ما همين روزا ازدواج بکنه تا قبل از اين که مساله جدي بشه که کلي در وصف ازدواج و مزايا و ساير محسناتش برامون مي گفت
حالا که جدي شده قضيه استرس و ترس وجودشو گرفته
ترس از آينده نا معلومي که در انتظارشه
بهش مي گم يه کم مثبت به اطرافت نگاه کن اما اون سازه خودشو مي زنه
زندگي همينه ديگه بايد مبارزه کرد و پيش رفت  وهميشه تلاش کرد تا قله هاي پيروزي رو فتح کنيم
نمي دونم چرا هر  وقت مي خوام کم بنويسم نميشه ببخشيد چشاتون درد گرفت
تا ديداري بعد همتونو به خدا مي سپارم

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/20ساعت 1:19  توسط یه تنها  | 


احوالتون ؟ خوبين ؟ خوشين ؟ خوش ميگذره ؟
اميدوارم حالتون خوب خوب باشه
يه مطالب جالبي  تو يادداشت هاي قديميم ديدم  ، خاطرم نيست از کدوم کتابه اما حيفم اومد ننويسم اينجا
زندگي دقيقا به ما همان چيزي را مي دهد که ما مي خواهيم ***
خاصيت شگفت انگيز بشر قدرت تغيير پذيري اوست***
اتخاذ تصميم مشکل نيست مشکل ايستادن بر سر تصميم است***
زندگي بسته به چارچوب ذهني ات است مي تواند بروي زمين باغ گل سرخي يا جهنمي باشد***
اوضاع و شرايط زندگيت آيينه اي است که تصوير زندگي درونت را باز مي تاباند***
 
نظرتون چيه در مورد جملات بالا  به نظر من تو هر جمله کلي حرف موج مي زنه
 گاهي ادما خودشونو گم مي کنن گم شدن در خود و در دنياي ماشيني اطراف ، حتي گاهي  به اطرافمون هم نگاه نمي کنيم نمي دونيم براي چي زندگي مي کنيم
هدفمون چيه و جاي اينکه دنبال راه حل هاي مناسب براي حل مشکل باشيم ، مشکلاتو ايجاد مي کنيم
يه ديد نقادانه داشتن اونم نسبت به کاراي خودمون  خيلي کمک ميکنه
و اون تغيير پذيري رو خودمون به راحتي مي تونيم بوجود بياريم
  يه زماني فکر مي کردم اين حرفا همش شعاره چه روزايي بود اون موق دنيا رو يه جور ديگه مي ديدم نمي تونم توصيفش کنم اما با دنياي الانم متفاوت بود
يه دنياي بي دغدغه ، کوچيک به اندازه  افکار کوچيکم   يادش به خير
اما حالا ديدم عوض شده شايد چند سال بعد باز  همين حرفارو براي تفکرات الانم به زبونم بيارم 
از اينکه اينطور بشه  از حالاخوشحالم  چون سکون رو دوست ندارم
هميشه دوست داشتم در حرکت باشم و به سمت جلو برم هر چند کمي و کاستي ها و همچنين کم کاريها بوده
ولي فقط بايد به انتهاي راه نگريست  هميشه انتهايي رو در نظر مي گيرم که قابل روئت باشه
 و بتونم افق رو ببينم اينجوري مي دونم  براي رسيدن به هدفم چقدر بايد تلاش بکنم
  من اومدم چي بنويسم چي از آب در اومد انشا الله تو فرصت هاي بعدي مطالب گل و بلبل دار مي نويسم براتون 
همتونو به خدا مي سپارم 
 
ياتون نره منو از تنهايي در بيارين با حرفاي قشنگتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/18ساعت 11:31  توسط یه تنها  | 


                                       سلام به دوستاي گلم

حالتون چطوره ؟ خوبين ؟                      
نمي دونم از کجا شروع کنم از امروز يا ديروزو يا از فرداهاي دور  
ولي بايد شروع کرد ... بايد پيش ر فت و مبارزه کرد
هر چقدر هم که سخت باشه 
بايد تحمل رو بالا ببريم صبور باشيم و 
 فرصت ها رو غنيمت بشموريم و از لحظه لحظه اونها استفاده کنيم شايد
ديگه اين فرصت ها پيش نياد
و يا شايد به اين آسوني که حالا هست نباشه
امروز سومين روزيه که من مسوليت خونه رو در غياب بابا و مامان به دوش ميکشم و فکر ميکنم يه هفته طول بکشه
ولي بايد اعتراف کنم که خيلي سخته
(قدر بابا ،مامانا رو بدونين )

نمي دونم شايد من خيلي به خودم سخت مي گيرم
از خودم خندم مي گيره يک ربع قرن از سنم ميگذره هنوز  با اين مساله کنار نيومدم
آخه اگه آدم خودش باشه که مشکلي نيست اينکه بخواي هواي 3 نفر ديگه رو هم داشته باشي که
دوتاشون واي واي ديوار از دستشو ن به ستوه اومده کمي تا قسمتي سخته البته تمرکز نمي ذاره براي آدم ... ولي حقي که تو اين سه روز  شيطوني نکردن
حرف گوش کن شدن ،درساشونومي خونن ،منم اذيت نمي کنن 
اميدوارم تا آخر هفته همينجوري بمونن تا بابا و مامان  برگردن
ولي من خودم به کل از برنا مه هام عقب افتادم
هر چي برنامه ريزي ميکنم نميتونم به همه کارام برسم خيلي هاشونو بايد حذف کنم
محي  اگه اينجا بود مي گفت دست بردار دخترباز تو شروع کردي برنامه ،برنامه ريزي رو
محي يکي از دوستاي صميمي منه که  21 روز پيش مامان شده ، تو دانشگاه که بوديم من محي صداش مي کردم
اتفاقا، امروز باهاش تماس گرفتم حالشو بپرسم ،دخملش تو بقلش بود  ميگفت :بزرگ شده و شيطون من عاشق بچه هام
مخصوصا اگه تپول مپولم باشن واي واي !!سرم اونقدر شلوغ بوده که
از روز تولدش  هنوز نديدمش  اگه وقت کنم يه سري بهشون بزنم
 (البته با هماهنگي قبلي با محي جون)
(اين هفته تموم بشه اين کاراي منم سروسامون بگيره (البته اينم بگم کمي تا قسمتي تنبلي  مي کنم
اين هفته اصلا درس نخوندم صبح تا ظهر که درگير درمانگاه هستم  خسته کوفته ميام خونه تازه کاراي خونه شروع مي شه
بعد از سروسامون دادن اونا ميام يه چرتي بزنم  بايد بشينم به تلفن ها جواب بدم اقاي  بل چي مي شد تلفن بوجود نمي يومد معضلي شده برام
بعدش هم که بايد بشينم مطالبي رو که استاد گفته براي روز بعد اماده کنم که 2 يا 3 ساعت از وقتمو مي گيره
از انجام پروژه تحقيقي هم  با اينکه 1 ماه با يکي از دوستان ، روش کار کرده بوديم  مجبور شدم انصراف بدم اين بدترين تصميمم بوده که گرفتم
براي سمينار يه هفته بعد دوستم اسممو به استادم داده که بايد يه فکري به حال اون بکنم يکي رو پيدا کنم جامو بدم به اون
بقيه کارايي که بايد انجام مي دادم و ندادم رو نمي گم مي ترسم يه بلايي سرم بياد  اين همه کار داشتم خودم خبر نداشتم    
البته تا فاينال  و کنکور کارشناسي ارشد سال بعدخيلي مونده اما بايدسعي کنم برنامه هامو رديف کنم عقب موندگي ها رو جبران کنم
و گرنه سال بعد باز در وصف ناکامي هاي امسال باهاتون حرف مي زنم
پس دعا کنين برام و گرنه بايد ذکر مصيبتاي منو بخونين
اگه دعاهاتون نتيجه داد بعدش همش از گل و بلبل براتون حرف مي زنم

تا ديداری بعد خدا نگهدار همتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/18ساعت 11:11  توسط یه تنها  | 


بعد از مدت ها دوباره دلم ميخواد بنويسم امروز به وبلاگ قديميم که نزديک يک سال بود ازش خبر نداشتم سر زدم
طفلي شده بود مثل خونه ارواح... يه سرم به آرشيوش زدم
هر صفحه اون برام خاطره بود خاطرات تلخ و شيرين
يه کمم پياز داغشو زياد کردم چند قطره اشکم ريختم
خيلي دلم گرفت وقتي ديدم تبديل شده به يه کلبه وسط يه بيابون بي آب و علف
که هرازچند گاهي سايه بون يه عابر دل خسته مي شه
امروز منم يه عابر بودم که خستگي اين چند وقت دوري رو اونجا در آوردم
 خيلي دلم مي خواست اونجا بنويسم اما افسوس که نمي شه
يعني ديگه نميشه صادقانه توش نوشت
نمي تونم توش از کسي بنويسم که هيچوقت نمي تونم ببينمش
منم براي هميشه باهاش خداحافظي کردم و الان اينجا در خدمت شما دوستاي گلم هستم
نمي دونم چي بنويسم اما دلم مي خواد بنويسم
  از کار ، زندگي ،عشق ، محبت ، خاطرات ، هر چي که شد شما دوستاي عزيزم هم مي تونيد کمکم کنيد
ازتون مي خوام منو تنها نزارين حتما به  دنياي  تنهايي من سر بزنيد
+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/13ساعت 17:45  توسط یه تنها  | 

 اميدوارم حال همتون خوب باشه
 بالاخره   حجم کاريم يه کمي ، کم شده البته مي شه گفت سرو سامون گرفته ولي همچنان وقت ندارم
چي مي شد وقت، فروشي بود مي رفتي سر کوچه از بقال محل يه چند ساعتي مي خريدي بعدش هرجور که دوست داشتي ازش استفاده مي کردي
اي کاش مي شدا!!!
چي مي شد اگه مي شد !!!
هنوز فرصت رفتن به او بيشه قشنگ پيش نيومده اميدوارم  در روزهاي آتي بتونم يه سري بزنم  وکلي از اون مکان زيبا استفاده کنم البته به شرطي که هوا هم خوب باشه
با وجود اين گرماي طاقت فرسا بيرون رفتن نمي چسبه ،کلي بايد ولخرجي کنيم
چسب بخريم تا بتونيم يه کمي خوشي به دلمون بچسبونيم
   راستي در مورد  پست نظر خواهي  مي خواستم از همه دوستايي که نظر دادن تشکر کنم
اگه بازم دوستايي هست که نظر خاصي دارن خوشحال مي شم از نظراتشون استفاده کنم
 فکر ميکنم کافي باشه اينجوري شما هم تو زحمت خوندن نمي افتين
وقت طلاست
 همتون رو به خدا مي سپارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/03ساعت 6:42  توسط یه تنها  |