تبليغاتX
دنیای من
 

سلام به شما دوستان عزيز


اميدوارم تو اين شب هاي بزرگ ما رو فراموش نكنيد

از همتون التماس دعا دارم

 خدا نگهدارتون

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/23ساعت 0:10  توسط یه تنها  | 

 


با سلام و قبولي طاعات و عبادات شما دوستاي گلم

اميدوارم حالتون خوب باشه و التماس دعا از همه شما دارم ما رو فراموش نكنيد

خب از كجا شروع كنيم . . .

بزار بفكرم يه كمي آها بريم از ديروز بنويسم و امروز

ديروز صبح  ساعت 6:30 صبح از خواب بيدار شدم و طبق معمول  آخرش ختم به بيمارستان شد

ساعت 10 صبح رفتيم با دوست جونامون پيش سوپروايزر كه شيفتامونو بگيريم كه ما رو پاس دادن زايشگاه

رفتيم اونجا و چشمتون روز بد نبينه ديديم تموم شيفتا رو بچه ها گرفتن و فقط مونده 2 تا كه مجبور شديم يكي رو انتخاب بكنيم

از همه بدتر هم اين بود كه بايد شب ميومديم بيمارستان البته شب ها رو دوست دارم اما ديشب رو همچين بگي نگي حسش نبود

از اونجايي كه نميشد كاري كرد ما هم قبول كرده و خدا حافظي كرديم از مسئول بخش و اومديم سر پست قبليمون پيش مريضامون

ساعت 1 بعد از ظهر رسيدم خونه و  مجبور بودم لالا بكنم تا شب  خواب آلود نباشم

دو ساعت لالا و بعدش افطار و در نهايت ساعت 7:15 شب بيمارستان بودم البته به همراه  دوست جونم محي


تو بخش فقط يه مريض داشتيم و تا ساعت 12 نصفه شب هم  خبري نشد از كسي

اما واي واي از ساعت 1 نصفه شب تا 4 صبح مراجعه كننده تا دلتون بخواد كه 4 نفرشون منجر به بستري شدن

البته اينو بگم بعضي از مريضامون يه جواري كم لطفن خوبي بهشون نيومده نصفه شبي اومده يه ملتو همراه خودش آورده

بهشم مي گي باباجان توخوبي چيزيت نيست برو خونه هر چي دلشون مي خواد حرف بار آدم مي كنند

اي خدا بهمون صبر بده 

خب بازم داره يه جورايي زياد مي شه بريم آخر قصه كه ديشب يه جورايي شب خوبي نداشتم  دريغ از يه چرت خواب

خب قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد

شايدم رسيده تا به حال كي مي دونه ؟ ؟

 

ایندفعه خیلی حال گیری بودآخه اگه می خواستم جزئیات رو بنویسم  خیلی زیاد می شد

من به فکر چشمها و وقتتون بودم

اگه غلط املایی هم داشتم عفو بفرمایید

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/10ساعت 0:33  توسط یه تنها  | 


سلام


اميدوارم حال همتون خوب باشه و عبادات شما مورد قبول درگاه حق تعالي

قرار بگيره

خب امروز يه خاطره اي رو از دفترم انتخاب كردم مي نويسم اينجا

همه خاطراتو كه نمي شه نوشت خطريه   

همچين كاراي مشكوكم نمي كنم ولي چه مي شه كرد ؛ جبر روزگار باعث

شده اينجوري بنويسم

خب  امروز اولين روز از ماه مبارك رمضان هست الان ساعت 7 شب هستش

و بعد از افطاره منم طبق معمول هميشه تو اتاقم و رسیدگی به کارام و

 همچنين نوشتن اين مطالب وزين در تو اي دفتر عزيز

خب اول از صبح شروع كنيم كه چطور شروع شد ساعت 6:45 از خواب ناز  پا

 شدم حالم زياد خوب نيست احساس مي كنم سرما خوردم  و يه گلو درد

مختصري هم دارم با اينكه دارو خوردم ولي زياد تاثيري نداشته

  تموم بدنم درد مي كنه ولي چه مي شه كرد بايد  از رختخواب جدا بشم

انشا لله بعد از بر گشتن يه راست لالا مي كنم فقط خدا كنه تا اون موقع

حالم از ايني كه هست بدتر نشه .

خب الان ساعت 7:10 مي باشد و من در راه بيمارستانم البته با باباجونم

قبلا گفتم چه حالي مي ده آدم صبح  رو با همراهي بابا جونش شروع بكنه

خب ساعت 7:15 از بابا خدا حافظي كرده وارد بيمارستان مي شم  هاپوي

زهرا كوچولو رو هم آوردم بدم به مامانش  هي سرش از تو نايلكس مياد

 بيرون آبروريزيه يكي ببينه با خودش مي گه آخه دختر جان تو با اين سنت 

 هنوز با هاپوت مياي بيمارستان

خب هاپو رو دادم به محي جونم كه بده به دخمل گلش باورتون نميشه از

وقتي دنيا اومده هنوز نديدمش وقت نكردم برم خونشون ولي عكساي نازشو

  ديدم كلي خانم شده براي خودش الهي كه من فداي تموم ني نيا بشم  

الان ساعت 7:35 هست و به همراه محي و فندق جونم كه فعلا لقب عروس

 خانمو يدك مي كشه وارد بخش شديم

اين آخرين كار آموزي هست كه همراه با مربي هستيم وچند واحد ديگه  مي

مونه  كه بدون مربي  هست و بعدش هم كه اگه خدا بخواد تموم مي شه

  و مي تونيم بگيم  كارشناس شديم خب مريض من يه خانم 69 ساله هست

 كه الان تو اتاق عمل هستش و تا يكي دو ساعت ديگه مياد

قراره چشمش   به علت آب مرواريد عمل بشه و همچنين لنز گذاري بشه

 خب الان ساعت 10 صبحه  و مريضم  روي تختشه و يه كمي بيقراره

 منم كه بايد كنترل هاي بعد از عمل رو براش انجام بدم   كاره زيادي نيست

 اما مثل اينكه اين سرما خوردگي بدجوري داره اذيت مي كنه

 دوستام هم كه تا دلتون بخواد اذيتم مي كنن و   كلي مرضاي عجيب و غريبو

 نسبت مي دن به من

به قول يكي شون كه بايد غزل خدا حافظي رو بخونم

خب بالاخره  امروزم تموم شد مريضم حالش بهتره شده و اگه تا عصر به

همين شكل باشه مرخص مي شه

هم اكنون من تو اتاقم هستم و ساعت 2 بعد از ظهره و مي خوام لالا بكنم

چون حالم از صبح بدتر شده مثل اينكه آنفولانزا  اونم از نوع مرغي گرفتم

تا يه ساعت مونده به افطار لالا واقعا چسبيد بعدش هم كه زنگ بيدار باش

 زده شد و تا حالا هم ادامه داره و خواهد داشت

 بازم مثل هميشه  زياد نوشتم . دستم درد گرفت از نوشتن كلي هم بد خط

نوشتم نمي دونم دفعه بعد كه بخوام اينارو بخونم مي تونم يا نه

برم به كارام برسم  به قول محي كه مي گه نمي دونم تو چه كارايي داري

اين كاراي تو كي تموم مي شه ... خدا مي دونه 

 كار كاره ديگه يكيش همين وقتي كه مي زارم اينا رو مي نويسم ولي محي

جونم خبر نداره كه !!!

زياد شد نه ؟ ؟ ؟

 بازم ببخشيد  . . . راستي اگه زياده پس چرا مي خوني؟ ؟ ؟

يه معذرت خواهي هم از دوستاي عزيز بكنم كه  چند وقته بهشون كم سر

مي زنم

انشالله بتونم جبران كنم از همتون ممنونم به خصوص تو !!!


 خدا نگهدار همتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/06ساعت 0:28  توسط یه تنها  |