تبليغاتX
دنیای من
 


سلام به همه دوستاي گلم

بعد از مدتها باز اومدم براتون خاطره بنويسم

 اين روزها اتفاقات  مختلفي مي افته كه راستش من وقت نوشتن همه اونها رو ندارم

 ولي امشب از اون شب هايي هست كه قراره زياد بنويسم

خب  در جريان آمار ني ني هايي كه دنيا اومدن هستين

امروز ني ني هاي من به 55 ناناز رسيدن كه هنوز 25 تاي ديگه تو راه هستند

جايي كه من مي رم براي آمار پر كردن، بيمارستاني  تو يه شهر در 473 كيلومتري تهران هست

 آدمهاي خوب و با صفايي داره  هر چند كه خودم هم در 92 كيلو متري  اونجا زندگي ميكنم 

وصف حال و جيك و پيك نوشتن كافيه بريم سر وقت دو تا مريض امروزم كه وقتي خاطره زندگيشون رو شنيدم

 خيلي تحت تاثير گرفتم مي دونين ما تو زندگيمون دنبال چه چيز هايي هستيم و حرص چه چيز هايي رو مي خوريم

 ولي همين بغل  تو همسايگيمون افرادي زندگي مي كنن كه توقعشون هم از زندگي جز

داشتن يه سر پناه _ و يه لقمه نان فراتر نمي ره و  وقتي اين دو رو دارن 

احساس خوشبختي  كامل رو مي كنند

زندگي صاف و ساده و بي آلايش

البته اين يه طرف قضيه هستش . . . گاهي با افرادي بر خورد مي كني كه از زندگي كردن هم بيزار مي شي

كه اونها مساله شون جداست 

خوبي اين آمار پر كردن من تو اين بود كه جايي رفتم كه با قوميت هاي مختلف برخورد دارم

امروز يه مريض داشتيم كه علت بستري شدنش تروما به شكم بود

وقتي جريان رو تعريف كرد داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم تو اين دنياي مدرن و پيشرفته

واقعا آدم مي مونه چي بگه وقتي اين چيزا رو مي شنوه 

حالا قضيه اين بود كه اين خانم تو يه روستاي مرزي زندگي مي كنه كه لوله كشي آب نداره

و هر چند روز يه بار با يه تانكر آب تصفيه شده براشون مي برن

و براي به دست آوردنش هم بايد تو يه صف طولاني تو اين هواي سرد زمستون بمونن

اينطور كه اين خانم تعريف مي كرد قضيه اين بوده كه از صبح تو صف بوده و وقتي دو نفر

مونده نوبتش برسه

مادر شوهر عزيز به همراه 3 خواهر شوهر و 1 برادر شوهر ميان و مي گن كه :

تو نوبتت رو بده به ما و تو بعد از ما آبت رو بگير

از اونجايي هم كه  اگه نوبتش رو مي داده آب تموم مي شده

خانم با اين وضعيت باردار بودنش قبول نمي كنه 

قبول نكردن خانم همان و به باد كتك گرفتن خانم توسط اين 5 نفر همان 

نتيجه هم بي آّ ب موندن 2 طرف و بستري شدن خانم باردار در بيمارستان

و تولد نوزادي كه يكي دو هفته به تولدش باقي مونده

حالا خوبيش تو اين بود كه خانم و ني ني  نازش كه يه دخمل خوشگل بود جان سالم به در بردن

ولي واقعا تاسف بر انگيزه وقتي آدم اين چيز ها رو مي شنوه

اين از اين مريضمون بريم سر وقت اون يكي مريضه كه 3 تن سيمان جابه جا كرده بود

با وجود اينكه نزديك ترين اعضاي خونوادشون كه واي واي   نگم كي بوده 

از نزديك شاهد بودن    وقتي اين بيمار رو آوردن حالش خيلي بد بود

ولي خوشبختانه امروز مرخص شد با استراحت مطلق كامل

قضيه اين خانمه خيلي دردناك بود ولي من از گفتن كامل اون صرف نظر كردم

دلم گرفت يادشون افتادم   از اين اتفاقات زياد مي افته اينها يكي از هزارش بود

چون حال و هواي نوشتن زده بود به سرم گفتم براتون بنويسم

 كم كم برم لالا بكنم چون فردا  كلي كار دارم

ازتون ممنونم كه به كلبه درويشي من سر مي زنيد

خدا نگهدارتون

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/29ساعت 9:11  توسط یه تنها  | 

 

سلام به دوستاي گلم

اميدوارم حال همتون خوب باشه

خب باز من اومدم. . . اي كاش زودتر قضيه سر كار رفتنمون رو مي نوشتم

آخه نمي دونين دو يا سه روز بعدش كارمون راه افتاد و حسابي سرمون شلوغ شد

به آخر آذر هم نرسيد . . .

 براي آمار پر كردن يه شهر ديگه مي رم يعني با اينجا كه الان هستم

و اين مطالب رو مي نگارم 92 كيلومترفاصله داره

چه مي شه كرد فقط آخر هفته فرصت مي كنم يه سري به اينجا بزنم

و حالي از وبلاگ و وبلاگي ها و دوستاي گلم بپرسم

 *** بازم تا اطلاع ثانوي تبليغ واسه ني ني دار شدن  ***

تازه ني ني هاي من به 20 نفر رسيده و 60 تاي ديگه تو راه هستن

خب امشب خلاصه نوشتم چه مي شه كرد گفتم جيك و پيك اين چند روزم رو بنويسم

نگين من كجا غيبم زده  اينم بگم اين روزا درس بي درس چون همه روزها رو دو شيفت مي رم

كلي هم اتفاقات جالب و غم انگيز   رو از نزديك شاهدش هستم

كه انشا الله ،غم انگيزاش رو  خدا به روز هيچكس نياره

خب امشب كمي تا قسمتي دچار دل گرفتگي هم شدم

تا به شما دوستاي گلم انتقالش ندادم خداحافظي بكنم باهاتون

التماس دعا

 

 


 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/10ساعت 22:59  توسط یه تنها  |